دلم یک فنجان چای داغ می خواهد


دلم یک فنجان چای داغ می خواهد




و یک دوست



و زمزمه رهایی از



اسارت دستهای سرد بی روح این شب شوم



ولی می ترسم نیاید ...



آخر....



حساب کار دستم هست



بارها



چشمان انتظارم خشکیده



.....



دیگر چیزی نمی گویم...



پشت این انتظار خواهم ماند



به معجزه دستان گره خورده مان.ایمان دارم



فقط



از آن فنجان داغ میترسم که از دستم بیافتد



و از آن جاده که به مقصد نرسیده دو تکه می شود!



آه...



می ترسم….

/ 0 نظر / 137 بازدید